واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند | چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند | |
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس | توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند | |
گوییا باور نمیدارند روز داوری | کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند | |
یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان | کاین همه ناز از غلام ترک و استر میکنند | |
ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان | میدهند آبی که دلها را توانگر میکنند | |
حسن بیپایان او چندان که عاشق میکشد | زمره دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند | |
بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی | کاندر آن جا طینت آدم مخمر میکنند | |
صبحدم از عرش میآمد خروشی عقل گفت | قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند |
همیشه با ضرب طبل خودتان حركت كنید. مهم
نیست كه صدای آن چقدر ضعیف یا دور باشد.
هنری تورو
زندگی مانند دوچرخه سواری است. برای حفظ
تعادل باید حركت كرد. آلبرت انیشتین
مسائل را در همان سطح آگاهی كه به وجود
آمده است نمی توان حل كرد. آلبرت انیشتین
ما به افرادی كه در ورود به عرصه «غیر ممكن»
تخصص دارند نیاز داریم. تئودور روتكی
در عـصر تغییرات مـسـتـمر، تنــها
«یــادگیــرندگان» آیـنــده را به ارث خواهند برد.
مابـقی خود را برای زندگی در دنـیایی مجهـز
كـرده اند كه دیگر وجـود نـــــدارد. اریك هوفر
فردا همواره خواهد رسید و همیشه با روزهای
دیگر متفاوت خواهد بود.
فردا ، حتی بزرگ ترین شركت ها نیز در معرض
خطر هستند ، اگر در مورد آینده شان نیندیشیده
باشند . پیتر دراكر
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم
بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد
نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی
زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این
دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می
توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی
بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه
کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد
گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان
فکر می کنند!"
وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!
(تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی
اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنید!
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را
با شما تقسیم کنم!)
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد:** من کور هستم لطفا کمک کنید** . روزنامه
نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی
او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او
گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد
که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار
را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی
ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما
را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت
ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: ***
* **امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!! ***
* وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید
دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی
است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز
آموخته ام که : به انسان ها مانند سکوی پرتاب نگاه نکنم.
آموخته ام که : هرگاه که ترسیده ام ، شکست خورده ام.
آموخته ام که : غرور انسان ها را هرگز نشکنم.
آموخته ام که : انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند.
آموخته ام که : اگر مایلم پیام عشق را بشنوم ،
خود نیز بایستی آن را ارسال کنم
آموخته ام که : زندگی را از طبیعت بیاموزم ،
مثل ابر با کرامت باشم .
چون بید متواضع باشم ،
چون سرو ، راست قامت ،
مثل صنوبر ، صبور ،
مثل بلوط مقاوم ،
مثل خورشید با سخاوت و
مثل رود ، روان*
**شاد بودن هنر زندگی است**
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد
قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش
رفت**. *
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟***
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت***
*پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد
پرسيد**
*بستنى خالى چند است؟***
*خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه
فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت**: *
*٣٥سنت***
پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت
براى من يک بستنى بياوريد
*خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر
بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت
کرد و رفت
*هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى
ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود**.*
*يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام
دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود
اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا جمعیتی مطابق با یک میلیون نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.
اگر تاکنون از آسیبهاى جنگ،
تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه،
یا گرسنگى در امان بودهاید،
وضعیت شما از وضعیت ٥٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.
اگر میتوانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.
اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد،
اگر کفش و لباس دارید،
اگر تختخواب و سرپناهى دارید،
در این صورت شما از ٧٥٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.
اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیبتان پول دارید،
شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلّق دارید.
اگر شما این نوشته را میخوانید، از سه خوشبختى بهرهمند هستید:
1- یک کسى به فکر شما بوده است.
2- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید.
3- و ... شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.
به قولی :
طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،
طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشدهاید،
طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمیبیند،
طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمیشنود،
و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت جاودانه است.
از همان روزی كه دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی كه فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبیها تهی است
صحبت از آزادگی، پاكی، مروت، ابلهی است
من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد در زنجیر
حتی قاتلی بردار،
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای، جنگل را بیابان میكنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میكنند
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است...
::: زنده یاد فریدون مشیری :::
http://brrtrs.blogfa.com
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛
در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
پسرك گفت:"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم ".
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ....
در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
عاقبت يک روز دختر نزد داروسازي که دوست صميمي پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمي به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکي به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجوني به دختر داد و گفت که هر روز مقداري از آن را در غذاي مادر شوهر بريزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصيه کرد تا در اين مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسي به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداري از آن را در غـذاي مادر شوهـر مي ريخت و با مهرباني به او مي داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که يک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقاي دکتر عزيز، ديگر از مادر شوهرم متنفر نيستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و ديگر دلم نمي خواهد که بميرد، خواهش مي کنم داروي ديگري به من بدهيد تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندي زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجوني که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بين رفته است.
کار احمقانه ولی هوشمندانه
تا اینکه پیرمرد مهربانی از راه رسید و از اینکه او را اینطور دست می انداختند،ناراحت شد.در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت :
هر وقت به تو دو سکه نشان دادند سکه طلا را بردار.اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
مرد پاسخ داد :
ظاهرا حق با شماست،اما اگر سکه طلا را بردارم،دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم.شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام.
((اگر کاری که می کنی،هوشمندانه باشد،هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند))
زندگی خروسی
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.
توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن
ياد دارم يك غروب سرد سرد ...
ميگذشت از کوچه مان یک دوره گرد:
دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
گرنداري كوزه خالي ميخرم ...
كاسه و ظرف سفالي ميخرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهي کشید بغضش شكست
اول سال است و نان در خانه نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟!
بوي نان تازه هوش ما را برده بود ...
اتفاقا مادرم هم روزه بود ........
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم ديدم كه بابا پير بود...
بدتر از اين خواهرم دلگير بود .
مشكل ما درد نان تنها نبود؛
حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!
باز آواز درشت دوره گرد ...
پرده انديشه ام را پاره كرد :
دوره گردم ، كهنه قالي ميخرم
دست دوم جنس عالي ميخرم
خواهرم بي روسري بيرون دويد؛
گفت: آقا سفره خالي ميخريد!!!
ای پادشه خوبان ! داد از غـــمِ تـنـهـــایی دل بی تو به جان آمد ، وقتست که بــــاز آیی
دایم گــُل این بُستـان شــــــاداب نمی مانـد دریـاب ضعـیـفــان را در وقت تــوانــــــایی
دیشب گِــلِــه ی زُلـفـــش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فــکــرت ســـــــودایی
صَد بادِ صبا اینجا با ســـلــســــه میرقصند ایـنـسـت حـــــریــف ای دل تا بــاد نپیمـایی
مشتاقی و مهجوری دور از تـو چنانم کرد کز دست بخواهـد پــــایاب شــکــیــبــــــایی
یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رُخساره به کس ننمود آن شـاهد هر جایی
ساقی ! چمنِ گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا بـــاغ بــیــــــارایی
ای درد توام درمــان در بـستـر نـــــاکـامی وی یاد توام مــونــس در گوشه ی تـنـهـایی
در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیــم لطف آن چه تو اندیشی حُــکم آن چه تو فرمایی
فکر خود و رأی خود در عالم رندی نیست کُفرست درین مذهب خود بینی و خود رأیی
زین دایره ی مینا خونین جــگـرم مِـــی ده تا حل کنم این مـشـکـل در ســاغــــر مینایی
حافظ شب هجران شد ، بویِ خوش وصل آید
شـادیـت مـبــارک بــــاد ای عـاشـق شـیـدایی
آن کس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند
آن کس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند
آن کس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند
وان کس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند؟!
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها .
روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود
دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .
هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .
ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :
- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .
ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .
خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .
اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .
هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .
به ياد داشته باش :
به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،
به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .
بشنو از نی چون حکايت می کند
بشـو از نی چـون حــکایت می کــنـد
از جـــدایـی ها شـکایت میکــنــد
کــز نیـستــان تـا مــرا بـبـریده انـد
در نـفـیــرم مـرد و زن نـالـیـده اند
سیـنه خواهــد شرحـه شرحـه از فـراق
تـا بـگـویـم شـرح دردِ اشــتـیاق
هـر کـسی کـو دور مانـد از اصل خویـش
باز جـویـد روزگار وصـل خـویـش
مــن به هــر جـمعـیتی نالان شـدم
جـفـت بـد حـالان و خـوش حـالان شـدم
هـر کـسی ا ز ظـن خـود شـد یار من
از درون مـن نـجـسـت اسـرار مــن
سر مـن از نالهء مـن دور نیـست
لـیـک چـشم و گــوش را آن نـور نیـسـت
تـن زجـان و جـان زتـن مسـتـور نیـسـت
لـیـک کـس را دیـد جـان دســتـور نیـسـت
آتـش اسـت این بانگ نای و نیسـت باد
هـرکـه ایـن آتـش نـدارد نیـست بـاد
آتش عـشـقـسـت کانــدر نی فــتـاد
جـوشـش عـشـق اسـت کانـدر می فـتــاد
نی حـریـف هـــرکــه از یـاری بـریـد
پـرده هـایـش پـرده هـای مـا دریــــد
هـمچـو نی زهـری و تریـاقـی کـه دیـد ؟
هـمـچـو نی دمـســازو مشــتـاقـی کـه دیـد
نی حـدیـث راه پـر خـون مـیـکــند
قــصه هـای عـشق مـجـنون میـکــند
دو دهان داریم گویا هـمچو نی
یک دهان پنهانسـت در لبهای وی *
یکـ دهان نالان شـده سـوی شـما
های و هـوئی در فکـنـده در سـما *
لیک داند هـر که او را منظر اسـت
کاین دهان این سـری هم زآن سـر اسـت *
دمدمه ایـن نای از دمهای اوسـت
های و هـوی روح از هـیهای اوسـت *
محـرم این هـوش جـز بی هـو ش نیسـت
مـر زبان را مشــتـری جـز گـوش نیـسـت
گـر نبـودی ناله نی را ثـمـر
نی جهان را پـر نکردی از شـکـر *
درغـــم مـا روز هـا بیــگاه شـــد
روز هـا بـا ســوز هـا هــمـراه شـــد
روز هـا گـر رفـت گـو رو باک نیست
تـو بـمــان ای آنکه چـو ن تـو پـاک نیـسـت
هـر که جـز ماهی ز آبش سـیر شـد
هــرکـه بی روزی اسـت روزش دیـر شـد
در نیــابــد حـال پـخـــتـه هــیـچ خــام
پــس ســـخــن کــوتـا بـایــــد وا لـســــلام
باده در جوشـش گـدای جوش ماسـت
چرخ در گردش اسـیر هـوش ماسـت *
باده از ما مسـت شـد نی ما از او
قالب از ما هـسـت شـد نی ما از او *
بر سـماع راسـت هـر تن چیر نیسـت
طعمه هـر مرغکی انجیر نیسـت *
بند بگسـل، باش آزاد اى پسـر
چند باشى بند سـيم و بند زر
گر بريزى بحر را در كوزهاى
چند گنجد قـسـمت يك روزهاى
كوزهى چشـم حريصان پـر نشـد
تا صدف قانع نشـد پـر در نشـد
هـر كه را جامه ز عـشـقى چاك شـد
او ز حرص و عـيب، كلى پاك شـد
شـاد باش اى عـشـق خوش سـوداى ما
اى طبيب جمله عـلتهـاى ما
اى دواى نخوت و ناموس ما
اى تو افلاطون و جالينـوس ما
جسـم خاك از عـشـق بر افلاك شـد
كوه در رقـص آمد و چالاك شـد
عـشـق، جان طور آمد عاشـقا
طور مسـت و خرّ موسى صاعـقا
سّـر پنهان اسـت اندر زیر و بم
فاش اگر گویم جهان بر هـم زنم *
آنچه نی میگوید اندر این دو باب
گر بگویم من جهان گردد خراب *
با لب دمسـاز خود گر جفـتمى
هـمچو نى من گفـتنيها گفـتمى
هـر كه او از هم زبانى شـد جدا
بینوا شـد گر چه دارد صد نوا
چون كه گل رفـت و گلسـتان در گذشـت
نشـنوى زآن پس ز بلبل سـر گذشـت
چونکه گل رفـت و گلسـتان شـد خراب
بوی گل را از که جوئیم از گلاب *
جمله معـشـوق اسـت و عاشـق پـردهاى
زنده معـشـوق اسـت و عاشـق مردهاى
چون نباشـد عـشـق را پـرواى او
او چو مرغى ماند بى پـر، واى او
پـر و بال ما کمند عـشـق اوسـت
مو کشـانـش میکشـد تا کوی دوسـت *
من چگونه هـوش دارم پيـش و پـس
چون نباشـد نور يارم پيـش و پـس
نور او در یَـمن و یَـسـر و تحت و فوق
بر سـر و بر گردنم چون تاج و طوق *
عـشـق خواهـد كاين سـخن بيـرون بود
آيـنـه غـمـاز نـبـود چـون بــود
آينه ات دانى چرا غـماز نيسـت
زآنکه زنگار از رخش ممتـاز نيسـت
آیـنـه کـز زنگ آلایـش جداسـت
پـر شـعاع نور خورشـید خداسـت *
رو تو زنگار از رخ او پاک کن
بعـد از آن آن نور را ادراک کن *
این حقـیقـت را شـنو از گوش دل
تا برون آئی بکلی زآب و گل *
فهم اگر دارید جانرا ره دهـیـد
بعـد از آن از شـوق پا در ره نهـیـد *
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم به شهـر خود روم و شهـريار خود باشم
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو برنمی تابم
به شهر خود روم شهر یار خود باشم
-------------------------------------
ما به این در، نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه امده ایم
|
پند اول
بوقلمونی، گاوی بدید و بگفت:در آرزوی پروازم اما چگونه؟ ندانم گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهایت فتد و پرواز کنی بوقلمون خورد و بر شاخی نشست تیراندازی ماهر، بوقلمون بر درخت بدید تیری بر آن نگون بخت بینداخت و هلاکش نمود
نتیجه اخلاقی با خوردن هر گندی شاید به بالا رسی، لیک در بالا نمانی ------------------------------------------------------------------- پند دوم
گنجشکی از سرمای بسیار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد گاوی گذر همی کرد و تپاله بر وی انداخت گنجشک ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد گربه ای آواز بشنید، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد
نتیجه اخلاقی هر که گندی بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد هر که از گندی بدر آوردت، حتماً دوست نباشد گر خوشی، دهان ببند و آواز، بلند مخوان --------------------------------------------------------------------
پند سوم
خرگوش از کلاغی بر سر شاخه پرسید که آیا من نیز میتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟ کلاغ پاسخ داد: چرا که نه خرگوش بنشست بی حرکت روباهی از ره رسید و خرگوش بخورد
نتیجه اخلاقی لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است -------------------------------------------------------------------
پند چهارم
برای تعیین رئیس، اعضاء بدن گرد آمدند مغز بگفت که مراست این مقام که همه دستورات از من است سلسله اعصاب شایستگی ریاست، از آن خود خواند که منم پیام رسان به شما ، که بی من پیامی نیاید ریه بانگ بر آورد، هوا، که رساند؟ ... من، بی هوا دمی نمانید، پس ریاست مراست و هر عضوی به نحوی مدعی تا به آخر که سوراخ مقعد دعوی ریاست کرد اعضاء بنای خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند اختلال در کار اعضاء پدیدار گشت روز هفتم، زین انسداد جان ها به لب رسید و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به ریاست رسید
نتیجه اخلاقی چون لازمت ریاست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدی ریاست کند |
مي توان در ظرف دو سال يك كارخانه ذوب آهن ساخت، ولي براي تربيت يك مدير براي اين صنعت بايد بيست سال وقت صرف كرد. ((جواهر لعل نهرو ))
آنچه اين دنيا را همواره به صورت جهنم درآورده، اين است كه انسان هميشه تلاش كرده تا آن را براي خودش به صورت بهشت درآورد.((هولدرنين))
فكر شما هر چه باشد، شما همان هستيد و محال است كه بتوانيد از فكر خود بزرگتر شويد و يا از حدود فكر خويش تجاوز نماييد.((موريس مترلينگ))
كساني كه روح نااميد دارند، گناهكارترين مردم هستند.((ناپلئون بناپارت))
گذشته مكان يادگارها، آينده مقام اميدها و حال، جايگاه تكليف است.((رشيد ياسمي))
اگر به تغييرات پايان دهيد، زندگي خود را پايان داده ايد.((بنيامين فرانكلين))
افزايش برنامه هاي تلويزيوني از سه به سي و سه كانال ممكن است اشتهاي آدمي را نسبت به ديدن تصويرها زياد كند، اما مي دانيم كه چشم را فقط خاك گور پر مي كند، پس بايد در انتظار زخم معده و استفراغ هم باشيم.((هاينريش بل))
در حقيقت، بيهوده گويي ها و ضعفها به آساني مورد تقليد قرار گرفته و نياز چنداني به تمرين قبلي نيست.((نيچه))
هيچ گاه ازدواج نكردم، چون سه حيوان خانگي داشتم كه دقيقاً نقش يك شوهر را به تناوب برايم ايفا مي كردند؛ يك سگ داشتم كه هر روز صبح غرغر مي كرد، يك طوطي داشتم كه تمام بعد از ظهر بد و بيراه مي گفت و يك گربه كه هميشه دم دمهاي صبح به خانه بازمي گشت!((ماري كوري))
دانش چيز شگفت انگيزي است، مشروط بر آنكه كسي مجبور نباشد از راه آن امرار معاش كند.((آلبرت انيشتين))
هنوز روز است؛ بكوش تا كاري كني، زيرا وقتي كه شب خاموش فرا رسد هيچ كس كاري نمي تواند كرد.((گوته))
زندگي خوب، زندگي شاد است. البته قصد من اين نيست كه اگر شما خوب باشيد حتما شاد خواهيد بود. منظور من اين است كه اگر شما شاد باشيد خوب زندگي خواهيد كرد.((برتراند راسل))
مگر لازم است آنچه زيبا نيست زشت باشد؟((افلاطون))
براي مردي كه اراده دارد، هيچ چيز غير ممكن نيست.((ميرابو))
اگر غذايي نامطبوع بخوري، آبي ناگوار بنوشي و بر خم بازوانت بالين بسازي، هنوز هم مي تواني سرور و شادماني را بيابي.((كنفسيوس))
يك ابله تحصيلكرده از يك ابله بي سواد، ابله تر است.((مولير))
آزمودگي انسانها از زر هم با ارزش تر است.((اُرد بزرگ))
دنيا نه موافق انسان است و نه مخالف [ او ]، بلكه بيطرف است.((نيچه))
در اين دنيا هيچ كس نمي داند كه در پشت پرده ظاهري حوادث چه مي گذرد. امروز به خوبي بر من ثابت شده كه درباره هيچ چيز نبايد از روي اسناد و ظواهر قضاوت كرد.((فرانسوا ولتر))
ريگهاي ساحل خرد، نشيمنگاه پندارهاي پاك و شبانه توست.((اُرد بزرگ))
نگو بار گران بودیم و رفتیم .. نگو نامهربان بودیمو رفتیم .. آخه اینها دلیل محکمی نیست .. بگو : با دیگران بودیمو رفتیم
در انتظارت ای ترانه نا مفهوم کفشهای غیرتم را در آوردم و در کویر غرورم پا برهنه میروم شاید تاولهای قلبم را باور کنی .
هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هر کسی امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.
همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده دوباره اعتماد نکنی
پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده است.
بهم گفتی تا اخر دنيا دوستت دارم...حالا می فهمم
چرا ميگن دنيا دو روزه
اگه مي خواهي صد سال زندگي كني من دلم مي خواد يه روز كمتر از صد سال زندگي كنم چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده بمونم
اگه فكر مي كني رفتنت باعث شكستنم مي شه،اگه فكر مي كني از پس رفتنت اشك ميريزم،اگه مي دوني با نبودنت لحظه هايم خالي مي شود،اگه فكر مي كني هر لحظه دلم براي بوسه هات تنگ ميشه،اگه فكر مي كني كه بي تو مي ميرم،كاملا درست فكر كرده اي !خب ،تو كه ميدوني نبودنت را تاب ندارم پس بمان
--------------------------------------------------------------------------------
اگه يه روزي يکي بهت گفت دوستت دارم سعي نکن بهش بگي دوستت دارم
اگه گفت عاشقتم سعي نکن عاشقش باشي اگه گفت که تو همه ي زندگيمي
سعي نکن همه ي زندگيش باشي چون يه روزي مي ياد بهت مي گه ازت
متنفرم اون موقع نمي توني سعي کني ازش متنفر باشي
يادش به خير وقتي به دنيا امدم اونقدر شوکه شدم که تا يك ساعت گريه ميکردم وتا يك سال نتونستم حرف بزنم ..........
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند
سه ، دو ، يک ... سوت داور بازي شروع شد دويدم ... دست و پا زدم ... غرق شدم.... دل شکستم ... عاشق شدم ... بي رحم شدم ... مهربان شدم ... بچه بودم ... بزرگ شدم ... پير شدم ... بازي تمام شد ... زندگي را باختم
اگه بارون بزنه بهار ديگه پير نميشه
غروباي کوچه ها اينقد دلگير نميشه
آخ اگه چشماي تو ماه و تماشا بکنه
روزا خورشيد نميتونه شب و حاشا بکنه
شباي تيره پائير منو آتيش ميزنه
غروب و تنهائي داره تنم و نيش ميزنه
اگر ميداني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير ميكند و صداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد، مهم نيست كه او مال تو باشد، مهم اين است كه فقط باشد: زندگي كند، لذّت ببرد و نفس بكشد...
گفت: من را دوست داري يا زندگي را گفتم: زندگي را؛ قهر کرد و رفت. او هرگز نفهيمد که همه زندگيم بود...
هر چی شعر عاشقونست من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مینوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
اگه مردم تو بدون چه کسی وارثه شه
دنـيـا هـم بـه انسانهاي خوش بيـن نـيـاز دارد هـم به انسـانـهاي بدبين؛ چون انسان خوش بين هواپيما مي سازد، انسان بد بين چتر نجات...
خوشبختي مي تـواند مـحـصول يك لبخند ماندگار باشد زمانـــي كه به ديدگان خود رنگ محبت مي زنيم...
وقتي مردي ميخواهد ازدواج كند در شگفت است كـه خـوشبخت خواهد شـد يـا خيـر. يك زن قبل از ازدواج ميداند...
آن کسي که از اول مي داند به کجا مي رود، خيلي دور نخواهد رفت ... ناپلئون
با داشتن اراده قوي، مالک همه چيز هستيد ... گوته
هميشه زيباترين پاسخ از آن کسي است که سوالي زيبا تر مي پرسد. (کومنگر)
دنيا آن قدر بزرگ نيست كه تو زشتي هايش را بزرگ ببيني
قدر لحظه هاي عمر را هيچ كس مانند گور كن پير نمي داند
روي دريچه ي قلبم نوشتم ورود ممنوع
عشق آمد و گفت من بي سوادم
عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من
شب هجران نکند قصد دل آزاري من
روزگاري که جنون رونق بازارم بود
تو نبودي که بيايي به خريداري من
کاش ! قلبم درد تنهايي نداشت سينه ام هرگز پريشاني نداشت کاش! برگهاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت کاش! مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت
وقتی مستانه و بی قرار، بی هیچ حسابی و چشمداشتی ، خود را به دل دریای زندگی می ریزید ، دریای زندگی نیز آغوش خود را به رویتان میگشاید و گوهر یگانی به دامانتان می گذارد. اینگونه است تحقق حقیقت ناب زندگی
ميگن شمشير تيز همه چيز رو دوتا ميکنه. بنازم شمشير عشق رو که 2 تا رو يکی ميکنه...
اگر تمام دختران شهر، سخاوتمندانه ترين دعوت پسران شهر را رد نمي كردند، الان ديگر هيچ كافي شاپی در شهر نبود
.يه روز تو رو توي جهنم ميبينم... تو به جرم اينکه قلبم رو دزديدی، منم به خاطر اينکه خدا رو ول کردم و تو رو پرستيدم !!
هرگز يك دوست قديمي را ترك نكنيد، جانشيني براي او پيدا نخواهيد كرد. دوستي مانند شراب است. هرچه كهنه تر بهتر
گفتم ای یار...گفتی زهر مار...گفتم ای نور...گفتی مردشور..
گفتم از عشق تومن بیمارم...گفتی به جهنم مگه من پرستارم
بـاهـات نبـودم ، برات که بودم اگه چشمات نبودم ، نگات که بودم ، هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم، اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم ، تو خودت مثـل روز آفتابي هستي اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم ، مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل
بياباني ميخواهم از سكوت، تا ناگفته هايم را برايش فرياد بزنم.
دلتنگي هايم را برايش بگويم، تا سرابي شوند در كوير وجودش،
عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاريست. عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه پنهان کردن قلبي ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه نداشتن شانه هاي محکمي ست که بتواني به آن تکيه کني ، و از غم زندگي برايش اشک بريزي . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ، بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي ست ، که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني . عميق ترين درد در زندگي مردن نيست
مرا بياد داشته باش
من غريبه ي ديروز...آشناي امروز...و فراموش شده ي فردايم...پس در آشنايي ه امروز مينويسم ...تا در فرداي تلخ جدايی بياد آوری مرا
هميشه تا راهي همواره ميشه، تا اميدي تازه ميشه، تا زندگي رنگ و بوي سبز به خود ميگيره، بدخواهاني هستند كه اين آرامش را مي شكنند و زردش ميكنند،
بامداد رنگي هايت آمدنت رانقاشي ميكنم و جاده سفيد رفتنت را خط خطي !
زندگی دفتری از خاطر هست. يک نفر در شب کم، يک نفر در دل خاک، يک نفر همدم خوشبختي هاست، يک نفر همسفر سختي هاست، چشم تا باز کنيم عمرمان ميگزرد ما همه همسفريم
ای صبا نکهتی از خاک ره يار بيار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بيار
وقتي دهكده اي ميسوزد ، همه دودش را ميبينند اما وقتي قلبي ميسوزد كسي شعله اش را نميبيند
روزگاريست که دل چهره مقصود نديد
ساقيا آن قدح آينه کردار بيار
هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند
اگه یه روز توپت افتاد تو حیاط همسایه و توپت و پاره کردو بهت نداد ناراحت نشو . چون دوستی داری که حاضره دلشو بندازه زیر پاهات تا باهاش بازی کنی
بزرگترین گناه ((سکوت)) بزرگترن شجاعت((دوست داشتن)) بزرگترین سرمایه((یار)) بزرگترین بلا((فریب)) بزرگتریناسرار((صداقت)) و بزرگترین افتخار((عاشق شدن
به یاد داشته باشیم:جان فدا کردن برای دوست چندان مشکل نیست،پیدا کردن دوستی که ارزش جان فدا کردن را داشته باشد مشکل است
از یاد مبر: گلی که عطر و بوی خوبی دارد خارهای زیادی هم دارد
در سالی که پيش رو داری ،
برای يک بار هم که شده :
گشاده دست باش و مهربان باش !
مانند رود
با شفقت و مهربان باش !
مانند خورشيد
اگر کسی اشتباهی کرد آن را بپوشان !
مانند شب
متواضع باش و کبر نداشته باش !
مانند خاک
بخشش و عفو داشته باش !
مانند دريا
و اگر می خواهی که ديگران خوب باشند
خودت خوب باش !
مانند آينه
گرانبها تر از اشک در دامن طبیعت هیچ نیست!!
تا گرانبهاترین چیزها را از انسان نگیرد!!
اشک به او نخواهد داد ........از من گرفت و به من داد
بزرگترین افتخار این نیست که هرگز سقوط نکنم بلکه اینه که بعد از هر بار سقوط دوباره بلند شم
سينه ام آينه ايست
با غباری از غم
تو به لبخندی از اين آينه بزداي غبار
من در اين ظلمت شب خيره به دنبال توام
من در اين سردی غم گوش به آوای توام
آتش عشق وجودم زتو سرخی دارد
آسمان دل من تيره و من چشم به ديدار توام
من بي نيازترينم!
بهش گفتم چون دوستم داری بهم نياز داری يا چون بهم نياز داری دوستم داری؟بعد از سکوتش خنديد و گفت جمله ي قشنگيه!!! ولی...چرا هيچوقت به جمله ي قشنگم پاسخی نداد؟؟ امّا ...اگه اون يه روزی اين سؤال رو ازم ميپرسيد بهش ميگفتم: چون دوست دارم بی نيازترين آدم شهره زمينم
جالبه!
ميدانيد کجا؟!...زير سنگ...!! من سالها روي سنگهـــا خوابيده ام به پاس لطف سنگها–آن روز از سنگها خواهم خواست که تا ابد روي من بخوابند!!! من بايد آنچه را احساس ميکنم بنويسم....ومينويسم! ولي تو اي پاسدار جهالت!....اگر ميخواهي دهان فرياد مرا قفل کني؟ ...قفل کن!..اما...فراموش مکن...همان انساني که ديروز ندانسته،براي تو قفل ميساخت!...امروز دانسته کليدش را براي من ميسازد
عشق زماني است که درست مثل روزهاي بچگي روي جدول پياده رو راه بروي و بي دليل بخندي!
هر گاه دلت هوايم را کرد به آسمان بنگر و ستارگانی را بنگر که همچون دل من در هوايت مي تپند
اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفایي نيست، وفا آنست که نامت را هميشه روي لب دارم.
بی تو هر لحظه ملاليست مرا، هرنفس زحمت ساليست مرا، با همه رنج توان سوز فراق،باز با عکس تو حاليست مرا!!
چقدر عجيبه كه:
تا وقتي مريض نشي كسي برات گل نمياره - تا فرياد نكني كسي به طرفت بر نميگرده - تا گريه نكني كسي نوازشت نميكنه - تا قصد رفتن نكني كسي به ديدنت نمياد... و تا وقتي نميري كسي تو رو نمي بخشه.... و عجيبتر از ان اين كه: دوست را صدا كني به تو روي مياره. منتظرش باشي جواب نده. مشكلي برات پيش آيد توجهي نكنه. بميري، برات گريه نكنه. به قبرستان ببرند دنبالت راه نيفته. تصادف كني متاثر نشه. به او بگويي در شهرت غريبم دعوتت نكنه و...
ه از اين دل من!
نميدانم آسمان چگونه است و زمين چه سان که در هر چه مينگرم تو را ميبينم، نميدانم به چه مي انديشم که روز هست خود را از ياد برده ام ، تنها چيزی که ميدانم اين است که هر چه دورتر ميروی يادت نزديک تر ميآيد و هر چه کمتر تو را ميبينم نقشت بيشتر در دلم مينشيند
با نگاهي كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي كه در آن نور ببارد لبخند
دست يكديگر را
بفشاريم به مهر
مبدا دلش بشکنه
براي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشکنم ؟ منم براي هزارمين بار به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت.............. تا مبدا دلش بشکنه
خدائيش؟!
سرمايه ي عمره آدمی 1 نفس است و اون 1 نفس از براي 1 هم نفس است. گر نفسی با نفسی هم نفس است اون 1 نفس از براي 1 عمر بس است
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد.
در خواب ناز بودم شبي ........ ديدم كسي در مي زند ....... در را گشودم روي او ديدم غم است در مي زند .......... اي دوستان بي وفا از غم بياموزيد وفا .......... غم با همه بيگانگي هر شب به من سر مي زند
زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم تو هم به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم
اتل چشم خمير دارم!
اتل متل توتوله - قصه ي عشق چه جوره / چشم چشم دو ابرو - شدی عاشق يارو/ تاپ تاپ خمير - واسه عشق نمير / يه توپ دارم قلقليه-عشقم يه جور بی دليه
من تقديم به تو!
ميبينی هنوز همانم، همان قدر عاشق، همان قدر بی دل، هر روز که ميگذرد نگاهت عاشقترم ميکند و لبخندت شيفته ترم، خدا ميداند که چقدر به خاطر نبودنت گريه ميکنم، اگر نتوانستم نامه تو را بی آنکه بترسم مزمزه کنم پس زبان به چه درد ميخورد، اگر نتوانم فرياد بزنم دوستت دارم پس دهنم به چه درد ميخورد؟ ( تقديم به دوستي كه دوستش دارم اما از من دوره)
هرگز اميد را از کسی سلب نکن شايد اين تنها چيزی باشد که دارد ... !
اگه يك روز فكر كردي نبودن يه كسي بهتر از بودنش چشمات و ببند و اون لحظه اي كه اون كنارت نباشه و به خاطر بيار اگه چشمات خيس شد بدون داري به خودت دروغ ميگي و هنوز دوستش داري
حال ميكنيدا!
خوشگلترين ، چطوری ماه روي زمين؟ چه خبرا ای بهترين، الهی من فدات شم عزيزترين... [نمونه اي از افعال معکوس]
ذهن متعصب مانند مردمك چشم است
هرچقدر به آن نور بتابانيم تنگ تر می شود
جیر جیرک به خرس گفت عاشقت شدم. خرس گفت الان وقت خواب زمستان است. وقتی 6 ماه بعد از خواب بیدار شدم در این باره صحبت میکنیم... خرس از خواب بیدار شد و جیر جیرک را ندید. خرس نمیدانست که جیرجیرک فقط 3 روز عمر میکند
بياباني ميخواهم از سكوت، تا ناگفته هايم را برايش فرياد بزنم.
دلتنگي هايم را برايش بگويم، تا سرابي شوند در كوير وجودش،
توي زندگی 3 راه رو دنبال کن:
1.دوست داشتن را براي يک تجربه
2.عاشق شدن رو براي يک هدف
3.فراموش کردن رو براي قبول واقعيت!!!
زيبا ترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است...
ای که پا گزاشتی رو عشقه من ؛ ای که در را بستی به روی من ؛ درو باز کن دستم مونده لای در
در شهري به نام "عشق" کوهي است به نام "محبت" و از آن کوه رودي مي گذرد به نام "صفا" و در آن رود جويباري مي رود به نام "وفا" و همه با هم به آبگيري مي ريزند به نام "وداع
وقتی دلم برات تنگ ميشه ميرم اون بالا پشت ابرا ريز ريز گريه ميکنم
پس هر وقت ديدی داره بارون مياد بدون دلم برات خيلی تنگ شده.
اگه کسی رو دوست داشتی امتحانش کن که اگه دوستت داشته باشه امتحانت ميکنه.
اگه 1 روز نتونستی گناهه کسي رو ببخشی از بزرگيه گناهه اون نيست از کوچيکيه قلبه تو!
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمي دم که مي خندونمت ولي مي تونم باهات گريه کنم اگه يه روز نخواستي به حرفاي کسي گوش کني بهم بگو .... قول مي دم که خيلي ساکت باشم اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم کن قول نمي دم که ازت بخوام بموني اما مي تونم باهات بدوم اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري ازم نشد سري بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نمي دم که منتظرت مي مونم اما ازت مي خوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بزاري.........
تا حالا از گرمای خورشید ناراحت شدی ؟!
من هیچ وقت ناراحت نمیشم چون تو آتش عشق تو سوختم
اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن...
عشق پاك مانند تجلي روح است كه همه كس از آن سخن ميگويند اما كمتر كسي به زيارتش نايل گشته است
قطره آب در دريا غوطه ور بودند . اولي به دومي گفت : من قطره اشك دختري هستم كه عاشق مردي بود و مرد او را تنها گذاشت . تو كيستي ؟ دومي گفت من اشك مردي هستم كه حسرت مي خورد كه چرا باعث ريختن تو شد
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پای خود داشتم
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد
بگذار هر روز رویایی باشد باور نکردنی ،عشقی باشد دچار شدنی و بهانه ای باشد حیات بخشیدنی.
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم
تنها بودم تو رسيدي گفتي ما بشيم بهتره ديگر تنها نبودم اما بعد از مدتي سر قرار نيومدي يك روز كه داشتم دنبالت ميگشتم به تنهاي ديگري رسيدم گفتم چرا تنهايي؟ گفت يارم نيومده يهو با خوشحالي بلند شد و گفت اومد وقتي برگشتم تو را ديدم
يك شب از خدا خواستم تا مرا از دست عشق آزاد كند خدا دعاي مرا مستجاب كرد .... من تبديل به سنگ شدم
واست گريه من ديگه بي امونه دل از درد عشقت يه درياي خونه خدا شاهدم بود كه دلداده بودم به اميد عشقت من ساده بودم
اون وقت که عاشق بودم گذشت ولي هنوز در ذهنم اين هست چرا اونی که عاشقش بودم با من اينجوری کرد اوني که خيلی ميگفت دوستت دارم بعد چند وقت با خودم فکر کردم که همشون همين جوري فقط بلدن بگن دوست داريم ولي در عمل هيچي چرا هميشه بايد پسرها ضربه ديده عاشق باشن ؟چرا چرا ؟؟
آنقدر كوچك مي شوم كه مرا توي جيبت بگذاري.....ولي قول بده فراموشم نمي كني
تو زندگيت دنبال كسي نباش كه بتوني باهاش زندگي كني... دنبال كسي باش كه بدون اون نتوني زندگي كني!;
عشق را دوست دارم نه در قفس
بوسه را دوست دارم نه در هوس
تورادوست دارم تا آخرين نفس
مي رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني
مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني
مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني
هرگز نمي گيرد كسي در قلب من جاي تو را
هرگز نديدم بر لبي لبخند زيباي تو را
خورشيد عشق تو هنوز سوزد مرا سر تا زپاي
در كوي راه زندگي روشن كند راه مرا
باز هم پنجره را بگشا
صبح را وارد کن
شايد از روزن اين پنجره ها
بتواند امروز
دل افسرده و ديوانه من
بال و پر باز کند
مهموني يه تو آسمون... خدا مي خواد قشنگ ترين فرشته رو انتخاب كنه ولي اون به اين جشن نمي رسه ... چون داره اين پيغامو مي خونه
كاش 1000 بار نوشتن دوستت دارم جريمه ي مدرسه ام بود ...
اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن. اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن.
چقدر سخت است گل آرزوهايت را در باغ ديگری ببينی و هزار بار در خودت بشکنی و آن وقت آرام زير لبت بگويی: گل من باغچه ی نو مبارک...
خدايا او را كه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهاييش نگذار...
آنگاه كه با دستانت واژه عشق را بر قلبم نوشتي سواد نداشتم اما به دستانت اعتماد داشتم حال سواد دارم اما ديگر به چشمان خود اعتماد ندارم...
وقتی گلدون خونمون شکست !!
پدرم گفت: قسمت این بود...
مادرم گفت:هیف شد...
خواهرم گفت: قشنگ بود...
داداشم گفت : کاش دوتا داشتیم......
اما وقتی دل من شکست کسی به فکرش نبود...
اون که ميگفت جونش به جونت بنده، حالا داره به گريه هاتت ميخنده!....اون که ميگفت بدون تو ميميره، دروغ ميگه دلش جنس کويره....دروغ ميگه تو گوش نده به حرفش....نگو هنوز ميخوای بمونی باهاش...خيال نکن بدون اون ميميری....بزار بره....نباشه جون ميگيری!
گفتم ای دل بی پناهم چون زراقی گم کرده راهم، بی هم زبانم، کو آشيانم، خسته دلی بی نام و نشانم،
دور از دياران ديدار ياران هر دم به ياد عزيزانم، ابره گريانم ای دلم! ای دل چون شعله هاي پريشانم، اه! سوزانم ای دلم ای دل زخمي دست رفاقتم
كاش ميشد هيچ كس تنها نبود كاش ميشد ديدنت رويا نبود من دعا كردم براي بازگشت دستهاي تو ولي بالا نبود گفته بودي كه فردا ميرسي كاش روز ديدنت فردا نبود(امروز بود!)
3 بار بهت دروغ ميگه ......... 1 - وقتي به دنيات مياره ........ 2 - وقتي عاشقت ميكنه .......... 3- وقتي زندگيت رو ازت ميگيره تا بهت بگه همش خوابي بود و بس!!
نمي دونم چه جور وجودي هستي فقط مي دونم همه ي بودو نبودم هستي
نيازارم ز خود هرگز دلي را که مي ترسم در او جاي تو باشد.
ب مي خواهم سرابم مي دهند !
عشق مي ورزم عذابم مي دهند !
تو مال من!!!
زندگی مال تو مرگ مال من، راحتی مال تو گرفتاری مال من، شادی مال تو غم مال من، همه چيز مال تو ولی تو مال من
داستان کوتاه: آن سوی پنجره

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهریک ساعت روی تختش بنشيند.تخت او در کنار تنها پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و هميشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد .آنها ساعتها با يکديگر صحبت مي کردند. از همسر، خانواده، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند.
هر روز بعد ازظهربیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصيف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت،
با شنيدن حال و هوای دنیای بیرون، جانی تازه مي گرفت.
اين پنجره، رو به يک پارک بود که دریاچه زيبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفريحشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون،زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را تصویف میکرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
پرستاري كه براي حمام كردن آن ها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .
مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد ، اتاق را ترك كرد .
آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .
هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد
×××
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف كند ؟
پرستار پاسخ داد : شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را ببيند!!.
لوئیز زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس، و نگاهی مغموم وارد خواروبار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانک هاوس، با بی اعتنایی، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند
زن نیازمند، در حالی که اصرار میکرد گفت آقا شما را به خدا به محض این که بتوانم پول تان را می آورم
جان گفت نسیه نمی دهد
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت
ببین خانم چه می خواهد، خرید این خانم با من
خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نیست، خودم میدهم. لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت: اینجاست
" لیست را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستی ببر."
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد، و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در این وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته شده است
کاغذ، لیست خرید نبود، دعای زن بود که نوشته بود:" ای خدای عزیزم، تو از نیاز من با خبری، خودت آن را بر آورده کن "
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحیر خشکش زد
لوئیز خداحافظی کرد و رفت
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چه قدر است .....
امروز که نوبت جوانی من است
می نوشم از آن که کامرانی من است
عیبم نکنيد گرچه تلخ است خوش است
تلخ است از آن که زندگانی من است
17
گر آمدنم به من بُدی نامدمی
ور نيز شدن به من بُدی کی شدمی؟
به زان نبدی که اندرين دير خراب
نه آمدمی ، نه شدمی ، نه بدمی
18
از آمدن و رفتن ما سودی کو
وز تار وجود عمر ما پودی کو
در چنبر چرخ جان چندين پاکان
می سوزد و خاک می شود دودی کو
19
افسوس که بی فایده فرسوده شديم
وز داس سپهر سرنگون سوده شديم
دردا و ندامتا که تا چشم زديم
نابوده بکام خويش نابوده شديم
20
با يار چو آرمیده باشی همه عمر
لذات جهان چشيده باشی همه عمر
هم آخر کار رحلتت خواهد بود
خوابی باشد که ديده باشی همه عمر
21
اکنون که ز خوشدلی بجز نام نماند
يک همدم پخته جز می خام نماند
دست طرب از ساغر می باز مگیر
امروز که در دست بجز جام نماند
22
ای کاش که جای آرمیدن بودی
يا اين ره دور را رسيدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه اميد بر دمیدن بودی
23
چون حاصل آدمی در اين جای دو در
جز درد دل و دادن جان نيست دگر
خرم دل آن که يک نفس زنده نبود
و آسوده کسی که خود نزاد از مادر
24
آن کس که زمين و چرخ افلاک نهاد
بس داغ که او بر دل غمناک نهاد
بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک
در طبل زمين و حقه خاک نهاد
25
گر بر فلکم دست بدی چون يزدان
برداشتمی من اين فلک را ز ميان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسيدی آسان
هر چند که رنگ و روی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
2
آورد به اضطرارم اول به وجود
جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود
زين آمدن و بودن و رفتن مقصود
3
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نيز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
4
ای دل تو به ادراک معما نرسی
در نکته زیرکان دانا نرسی
اینجا به مِی و جام بهشتی میساز
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
5
دوری که در آمدن و رفتن ماست
او را نه نهایت نه بدایت پیداست
کس می نزند دمی درین معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
6
تا چند زنم به روی دریا ها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
7
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی ونه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
8
اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت
کس نيست که اين گوهر تحقيق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفته است
زان روی که هست کس نمی داند گفت
9
اجرام که ساکنان اين ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سررشته خرد گم نکنی
کانان که مدبرند سرگردانند
10
دل سر حیات اگر کماهی دانست
در مرگ هم اسرار الهی دانست
امروز که با خودی ندانستی هیچ
فردا که ز خود روی چه خواهی دانست
11
دارنده چو ترکيب طبايع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود
ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست
12
آنان که محيط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک نبردند به روز
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
13
آنان که ز پيش رفته اند ای ساقی
در خاک غرور خفته اند ای ساقی
رو باده خور و حقيقت از من بشنو
باد است هر آن چه گفته اند ای ساقی
14
آن بی خبران که در معنی سفتند
در چرخ به انواع سخن ها گفتند
آگه چو نگشتند بر اسرار جهان
اول ز نخی زدند و آخر خفتند
اگر به سخنی که گفته اید با تمام وجود پایبند هستید، دیگر نیازی نیست برای آن پوزش بخواهید.
ارد بزرگ
ساغر و باده بود بر سر و دستم به تو چه
تو به محراب نشستی احدی گفت چرا؟
من که در گوشه میخانه نشستم به تو چه
اتش دوزخ اگر بر سر ما میریزند
تو که خشکی چه به من من که تر هستم به تو چه
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد
عشق به آزادی مرا همه ی عمر در خود گداخته
آزادی معبود من است
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است
هر دردی بی درد است
و هر مرگی حیاتی
مرا این چنین پرورده اند
من این چنینم
من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است
می خواهم فریاد بزنم!
اما اگر نتوانستم سکوت می کنم
خاموش بودن بهتر از نالیدن است ...
-----------------------------
به من بگو نگو ، نمی گویم؛
اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم
من می فهمم!!
« دکتر علی شریعتی »
سکوت مرگبار
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.........
«دکتر علی شریعتی»
توسط رها دروغ/دکتر علی شریعتی
اگر دروغ رنگ داشت هر نور شاید
ده ها رنگین کمان از دهن ها نطفه می بست
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق ارتفاع داشت
من زمین را زیر پای خود داشتم
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم
اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
بشنو از دل ،دل حریم کبریاست
نی بسوزد خاک و خاکستر شود
دل بسوزد خانه دلبر شود
امیر پویان
کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟
خانه دوست کجاست؟.....
خانه دوست کجاست؟.....
یا علی
5 قاعده ابن فرات
۲-بیرون کشیدن اموال رعایا ازدستشان از راه رشوه گیری و مصادره ،آسان تر و عادلانه تر از مالیات است
۳-نادرست گرداندن امورحکومت نیک تر از درست گرداندن آن است
۴-بخشش پاره ای از اموال ربوده شده ی مردم به خودشان فضیلتی است که هر سیاستمدار باید بدان آراسته باشد
۵-مبارزه با کفر و زندقه ،روپوش گلگون و زیبایی است که هر گناهی از گناهان حکومت را می توند مستور سازد
تا رفت و نفهمید کسی دردش چیست
برف و تن شهر و باد شلاق به دست
حالا همه جا حرف کسی هست که نیست
ارسالی از دوست عزیزم رسپینا
تا رفت و نفهمید کسی دردش چیست
برف و تن شهر و باد شلاق به دست
حالا همه جا حرف کسی هست که نیست
سرآغاز خشن ترین جنایت ها ست
عاقبت این نردبان افتادنی ست
لاجرم هرکس که بالاتر نشست
استخوانش سخت تر خواهد شکست
افلاطون
.......... همزمان که تو را می بوسند ،
................طناب دار تو را می بافند
این جماعت زنده کش مـــــــرده پرست
تا هست به ذلـــــــت بکشندش به جفا
تا مرد ، به عـــــزت ببرندش سر دست
دده قورقود
بابک خرم دین
پندهای عقل دور اندیش را.............
من پذیرفتم که عشق افسانه است.....
این دل درد آشنا دیوانه است.........
می روم شاید فراموشت کنم.........
با فراموشی هم آغوشت کنم......
می روم از رفتنم دلشاد باش..
از عذاب دیدنم آزاد باش
گرچه تو تنها تر از من می روی
آرزو دارم توهم (شبی) عاشق شوی.......
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را
می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی...
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی..
می رسد روزی که بی من .... در کنار عکس من ....
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی...
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را
نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را
کنون با بار پیــری آرزومندم که برگـردم
به دنبال جوانـــی کـوره راه زندگانــــی را
به یاد یار دیرین کاروان گم کـرده را مانـم
که شب در خــواب بیند همرهان کاروانی را
بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی
چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را
چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی
که در کامم به زهر آلود شهد شادمانـــی را
سخن با من نمی گوئی الا ای همزبـان دل
خدایــا بــا کـه گویم شکوه بی همزبانی را
نسیم زلف جانان کو؟ که چون برگ خزان دیده
به پای سرو خود دارم هوای جانفشانـــی را
به چشم آسمانـی گردشی داری بلای جان
خدایـــا بر مگردان این بلای آسمانـــی را
نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتـن
که از آب بقا جویند عمــــر جاودانـی را
شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپا وجودم آتش است
پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
من مور ضعیفم به سلیمان چه نویسم
ترسم که قلم شعله کشد نامه بسوزد
با این دل سوزان به عزیزم چه نویسم
این رو از وب لاگ دوست عزیزم رسپینا برداشتم -فوق العاد است نظر شما چی
آرزو دارم بفهمی درد را .... تلخی برخوردهای سرد را ...
می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی...
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی..
می رسد روزی که بی من .... در کنار عکس من ....
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی...
یک سری به این وب لاگ بزنید فوق العاده است
اینست لحظه فراق!
ای عزیز جان پرور
الوداع بدرود!
از دل ودیده
خشم و کین بارد
واپسین ترانه ام
نغمه بدرود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دنیا بهشت است برای آنکه محبوبش زیباست
او را می توان نابود کرد ،اما نمی توان شکستش داد....
تقدیم به دوست عزیزم رسپینا![]()
هندیان می گویند ،به حقیقیت!
بخار انتقام بر می خیزد
گی دومو پاسان
آمدم باز بنویسم
بنویسم باز تنهام
تنها در این ظلمت شب
شب های بی پایان
دوستان از شما می پرسم
تا بدانید که نمی دانم زندگی
ارزش زندگی را ندارد
ارسالی از دوست عزیزم رسپینا
شکسپیر
خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران است .
زرتشت

به جای اینکه به تاریکی لعنت بفرستید ، یک شمع روشن کنید.
((کنفوسیون))
مردی که در نبرد زندگی میخندد قابل ستایش است
( جرج بنارد شاو )
اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ، ما همه به تصور اینكه زیادی داریم ،فروشنده خواهیم شد.
(محمد حجازی نویسنده ایرانی)
ارسالی از دوست عزیزم رسپینا
(مرلاو – پونتی)
فکر بهبود خود ای دل بکن از جای دگر که دراین شهر طبیب دل بیماری نیست
کاشانه آن است که لیلی بنا کرد
ویرانه آن نیست که چنگیز فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با گوشه چشمت
صد سال بنایم را یک باره فرو ریخت
ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
این داغ که ما در دل دیوانه نهادیم
نا کرده گنه در این جهان کیست بگو
آنکس که گنه نکرد و چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
بس فرق میان من وتو چیست بگو
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
مرا در محفل شاد مخوانید جوان رویم دلم اما جوان نیست
بپرهیز از ثنا گویان بپرهیز که هر شیرین زبانی مهربان نیست
روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع
سرمن وقت وداع گوشه دیوار گریست
هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید
بهر یک گل منت صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم، اما نمی آید اجل
بخت بد بین، از اجل هم ناز می باید کشید
چارلي چاپلين : خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر
(کانت : چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن)
(ناپلئون : من در جهان يک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام)
سارتر : از همه اندوهگين تر کسي است که از همه بيشتر مي خندد)
آن روز که دلت پیش دلم بود گرو
دست های مرا سخت فشردی که مرو
امروز که دلت به دیگری مایل گشت
کفش های مرا جفت نمودی که برو
با همگان نشستی افرین به تو
مرا شکستی افرین به تو
تن من به گناه کرده عادت چه کنم
یاران همه گویند خدا می بخشد
گیرم که خدا بخشید ز خجالت چه کنم
منصور حلاج
سخن عاشقانه...
عاشق کم است...
سخن عاشقانه فراوان...
روزگاريست...چه بد...
که ديگر کلام عاشقانه دليل عشق نيست...
و آواز عاشقانه خواندن...دليل عاشق بودن...
عشق...
آنگاه که به واژه تبديل شد...و به نگاه...و به آواز...و به نامه...و به اشک...و به شعر...
و در بسته بنديهای کاملا متشابه...
به مشتريان تشنه عرضه شد...
در هر بازار غير مسقفی هم...
می توان آن را خرید...
و به معشوق هدیه کرد...
و همین عشق را تحقیر کرده است...
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود
اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود
این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شست می رود
بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود
یکی نالان یکی مطرود
یکی تن داده در یک گور
یکی وامانده از یک راه
یکی گریان یکی مسکوت
یکی دلخسته ومبهوت
یکی فریاد زد هیهات
کجا رفت آن همه فریاد
منم من خسته از دنیا
چه شد آن شور وآن غوغا
چه شد آن شیره هستی
چه شد آن عشق وآن مستی
در کوی جنون رفیق راهم عشق ست
در روز حساب اگر گناهم پرسند
گویم بخدا قسم گناهم عشق ست